بسم الله الرحمن الرحیم -- اللّـهُـمَّ کُـنْ لِـوَلِـیِّـکَ الْـحُـجَّـةِ بْـنِ الْـحَـسَـنِ صَـلَواتُـکَ عَـلَـیْـهِ وَ عَـلى آبائِهِ فی هـذِهِ السّـاعَـةِ وَ فی کُـلِّ سـاعَـةٍ وَ لِـیّـاً وَ حـافِـظاً وَ قائِدا ‏وَ ناصِـراً وَ دَلیلاً وَ عَـیْـناً حَـتّى تُـسْـکِـنَـهُ أَرْضَـک َطَـوْعـاً وَ تُـمَـتِّـعَـهُ فیها طَویلاً

به مناسبت سالروز حماسه مردم ايران در نهم ديماه 1388 – روز بصيرت و ميثاق امت با ولايت

  مقام معظم رهبری: حوادث را درست نگاه كردن، درست سنجيدن، در آن‏ها تدبر كردن،   در انسان بصيرت ايجاد مى‏كند

لطف خدا در گرو ايستادگى و بصيرت است‏ چالشهاى ما با استكبار جهانى تمام كه نشده است – تمام هم نخواهد شد، عيبى هم ندارد – چالش و زورآزمايى، براى يك ملت ورزش است و او را روزبه‏روز قوى‏تر مى‏كند، ما با اين چالشها قوى مى‏شويم، ليكن بايد مراقب بود، فهميد كه چالش هست، فهميد كه حريف چه‏كار مى‏خواهد بكند، فهميد كه راه مقابله با حريف چيست. اگر اين‏ها را نفهميديم، اگر دچار نفهمى شديم، اگر دچار راحت‏طلبى شديم، اگر از بيّنات و واضحات غفلت كرديم، شكست مى‏خوريم؛ خدا كه با كسى خويشاوندى ندارد. اگر ايستاديد – همچنان كه تا امروز ايستاده‏ايد – و متكى به خدا و دين خدا بوديد، قطعاً پيروز مى‏شويد، اما اگر ما نايستيم، اگر به شرايط لازمِ يك مبارزه با اين عظمت توجه نكنيم، معلوم است كه خداى متعال به ملتهاى تنبل، به ملتهاى سرگرم مسائل حقير، توجهى نمى‏كند. لطف خدا، عنايت خدا، پشتيبانى خدا شامل ملتهايى مى‏شود كه بايستند، بفهمند، بصيرت داشته باشند، تشخيص بدهند، حركت كنند.(12)

ايستادگى و بصيرت؛ موجبات رحمت الهى‏ : رحمت الهى، بى‏سبب و بدون جهت به كسى، به ملتى، به امتى، به كشورى داده نمى‏شود. در دعا مى‏خوانيم كه «اللّهمّ انّى اسئلك موجبات رحمتك». ما بايستى موجبات رحمت را فراهم كنيم، آن‏وقت باران فياض و سيل‏آساى رحمت و فضل الهى بر سر ما خواهد باريد. مردم ما موجبات رحمت الهى را فراهم كردند. حضور مردم در صحنه، ايستادگى‏شان در مقابل هجمه دشمنان، بصيرتشان، اين‏ها همه موجبات رحمت الهى بود. توفيقِ برآوردن اين موجبات هم باز متعلق به خداى متعال است.(13)

9 دى؛ بصيرت و دشمن‏شناسى و وقت‏شناسى و حضور

 «در قضيه 9 دى سال 88، يك نكته اساسى است و آن نكته برمى‏گردد به هويت انقلاب و ماهيت انقلاب، يعنى همان روحى كه حاكم بود بر اصل انقلاب ما و آن حضور عظيمِ بى‏نظيرِ تاريخى در سال 57، همان روح در ماجراى 9 دى نشان داده شد، كمااين‏كه در قضاياى گوناگونِ ديگر هم نشان داده شده، ليكن در 9 دى به‏شكل بارزى نشان داده شد؛ به‏طورى‏كه جاى انكار و ترديد و تأمل براى هيچ‏كس از بدخواهان و دوستان و دشمنان و ديگران باقى نگذارد. آن روح چه بود؟ روح ديانتِ حاكم بر دلهاى مردم بود. پس اينجا ما دو تا عنصر در كنار هم داريم: يك عنصر، عنصر مردم است كه مردم در هر كشورى، در هر جامعه‏اى، اگر چنانچه همت كنند، بصيرت به خرج بدهند، عمل كنند و وارد ميدان بشوند، مى‏توانند همه مشكلات را حل كنند، يعنى بزرگترين كوه‏ها در مقابل حضور مردم از بين مى‏رود، مى‏توانند كوه‏هاى بزرگ را جابه‏جا كنند. عنصر دوم هم عنصر ايمان دينى مردم است. ايمان دينى، آن معجزه‏گرى است كه قادر است اولاً همه مردم را بسيج كند و بياورد، ثانياً آن‏ها را در صحنه نگه دارد و ثالثاً سختى‏ها را براى آن‏ها هموار و آسان كند؛ هيچ ايمان ديگرى اين خصوصيت را ندارد. ايمان دينى مى‏گويد شما اگر چنانچه فائق شديد و پيش برديد، پيروزيد؛ اگر كشته هم شديد، پيروزيد؛ اگر زندان هم افتاديد، پيروزيد، چون به وظيفه عمل كرديد. اين همان عاملى است كه در صدر اسلام هم اثر كرد، در انقلاب ما هم اثر كرد؛ 9 دى اين‏را نشان داد. 9 دى يك نمونه‏اى بود از همان خصوصيتى كه در خود انقلاب وجود داشت، يعنى مردم احساس وظيفه دينى كردند و دنبال اين وظيفه، عمل صالحِ خودشان را انجام دادند. عمل صالح اين بود كه توى خيابان بيايند، نشان بدهند، بگويند مردم ايران اينند. با اين حركت مردم، آن حجم عظيم تبليغات دشمن كه مى‏خواست فتنه‏گران را مردم ايران معرفى كند و اينجور نشان بدهد كه مردم ايران از انقلابشان، از نظامشان برگشتند، به‏كلى نقش بر آب شد».(14)  روزهاى سال، به‏طور طبيعى و به خودى خود همه مثل همند، اين انسانها هستند، اين اراده‏ها و مجاهدتها است كه يك روزى را از ميان روزهاى ديگر برمى‏كشد و آن‏را مشخص مى‏كند، متمايز مى‏كند، متفاوت مى‏كند و مثل يك پرچمى نگه مى‏دارد تا راهنماى ديگران باشد. روز عاشورا فى نفسه با روزهاى ديگر فرقى ندارد، اين حسين‏بن‏على(ع) است كه به اين روز جان مى‏دهد، معنا مى‏دهد، او را تا عرش بالا مى‏برد، اين مجاهدتهاى ياران حسين‏بن‏على(ع) است كه به اين روز، اين خطورت و اهميت را مى‏بخشد. روز نوزدهم دى هم همين‏جور است، روز نهم دى هم از همين قبيل است. نهم دى با دهم دى فرقى ندارد، اين مردمند كه ناگهان با يك حركت – كه آن حركت برخاسته از همان عواملى است كه نوزدهم دىِ قم را تشكيل داد، يعنى برخاسته از بصيرت است، از دشمن‏شناسى است، از وقت‏شناسى است، از حضور در عرصه مجاهدانه است – روز نهم دى را هم متمايز مى‏كنند.(15) كار ملت ايران در بيست و دوم بهمن، كار عظيمى بود، نُه دى هم همين‏جور. يكپارچگى ملت آشكار شد. همه كسانى كه در عرصه سياسى به هر نامزدى رأى داده بودند، وقتى ديدند دشمن در صحنه است، وقتى فهميدند اهداف پليد دشمن چيست، نسبت به آن كسانى كه قبلاً به آن‏ها خوشبين هم بودند، تجديد نظر كردند؛ فهميدند كه راه انقلاب اين است، صراط مستقيم اين است. در بيست و دوى بهمن، ملت همه با يك شعار وارد ميدان شدند. خيلى تلاش كردند، شايد بتوانند بين ملت دودستگى ايجاد كنند، اما نتوانستند و ملت ايستاد؛ اين پيروزى ملت بود. از بيست و دوم خرداد تا بيست و دوم بهمن – هشت ماه – يك فصل پرافتخار و پرعبرتى براى ملت ايران بود؛ اين يك درس شد، آگاهى جديدى به‏وجود آمد، فصل تازه‏اى در بصيرت ملت ايران گشوده شد. اين يك زمينه بسيار مهمى است. بايد بر اساس اين زمينه، حركت كنيم.(16)

  بصيرت به چه معناست؟

 بصيرت در اين دوران و در همه دورانها به معناى اين است كه شما خط درگيرى با دشمن را تشخيص دهيد؛ كجا با دشمن درگيرى است؟ بعضى‏ها نقطه درگيرى را اشتباه مى‏كنند؛ خمپاره و توپخانه خودشان را آتش مى‏كنند به‏سمت يك نقطه‏اى كه آنجا دشمن نيست؛ آنجا دوست است. بعضى‏ها رقيب انتخاباتى خودشان را «شيطان اكبر» به‏حساب مى‏آورند! شيطان اكبر آمريكا است، شيطان اكبر صهيونيسم است؛ رقيب جناحى كه شيطان اكبر نيست، رقيب انتخاباتى كه شيطان اكبر نيست. ممكن است اختلافات، اختلافات عميقى هم باشد، اختلافات بزرگى هم باشد، اما انسان دشمن را با غير دشمن نبايد اشتباه كند؛ دشمن حساب ديگرى دارد، غير دشمن حساب ديگرى دارد. خط درگيرى با دشمن را بايد ترسيم كرد، مشخص كرد؛ اين بصيرت مى‏خواهد. بصيرتى كه ما عرض مى‏كنيم، اين است.

 يك عده‏اى از آن طرف مى‏افتند، يك عده‏اى از اين طرف مى‏افتند. يك عده‏اى با دشمن هم معامله دوست مى‏كنند، فرياد دشمن را هم نمى‏شناسند، چون از حنجره ديگرى در مى‏آيد؛ يك عده هم از اين طرف، هركسى كه اندك اختلاف سليقه‏اى با آن‏ها دارد، به‏حساب دشمن مى‏گذارند! بصيرت، آن خط وسط است؛ آن خط درست است.(17) بصيرت يعنى گم‏نكردن راه، اشتباه‏نكردن راه، دچار بيراهه‏ها و كجراهه‏ها نشدن، تأثير نپذيرفتن از وسوسه خناسان و اشتباه‏نكردن كار و هدف.(18)

   پيامد بى‏بصيرتى‏

 بصيرت، نورافكن است؛ بصيرت، قبله‏نما و قطب‏نما است. توى يك بيابان، انسان اگر بدون قطب‏نما حركت كند، ممكن است تصادفاً به يك جايى هم برسد، ليكن احتمالش ضعيف است؛ احتمال بيشترى وجود دارد كه از سرگردانى و حيرت، دچار مشكلات و تعبهاى زيادى شود. قطب‏نما لازم است؛ به‏خصوص وقتى دشمن جلوى انسان هست. اگر قطب‏نما نبود، يك وقت شما مى‏بينيد بى‏سازوبرگ در محاصره دشمن قرار گرفته‏ايد؛ آن‏وقت ديگر كارى از دست شما برنمى‏آيد.(19) اگر مردمى، امتى از بصيرت برخوردار نباشند، حقايق گوناگون، كار آن‏ها را اصلاح نخواهد كرد؛ گره از مشكلات آن‏ها گشوده نخواهد شد.(20)

  بصيرت در روايات و چگونگى كسب آن‏

 در حوادث گوناگون ممكن است بصيرت و بى‏بصيرتى عارض انسان شود. انسان بايد بصيرت پيدا كند. اين بصيرت به چه معنا است؟ يعنى چه بصيرت پيدا كند؟ چه‏جورى مى‏شود اين بصيرت را پيدا كرد؟ اين بصيرتى كه در حوادث لازم است و در روايات و در كلمات اميرالمؤمنين(ع) هم روى آن تكيه و تأكيد شده، به‏معناى اين است كه انسان در حوادثى كه پيرامون او مى‏گذرد و در حوادثى كه پيش روى او است و به او ارتباط پيدا مى‏كند، تدبر كند، سعى كند از حوادث به شكل عاميانه و سطحى عبور نكند، به تعبير اميرالمؤمنين(ع)، اعتبار كند: «رحم اللَّه امرء تفكّر فاعتبر»؛ فكر كند و بر اساس اين فكر، اعتبار كند، يعنى با تدبر مسائل را بسنجد – «و اعتبر فأبصر» – با اين سنجش، بصيرت پيدا كند. حوادث را درست نگاه كردن، درست سنجيدن، در آن‏ها تدبركردن، در انسان بصيرت ايجاد مى‏كند، يعنى بينايى ايجاد مى‏كند و انسان چشمش به حقيقت باز مى‏شود.(21)

   بصير كيست؟

 اميرالمؤمنين – عليه الصّلاة و السّلام – مى‏فرمايد: «فانّما البصير من سمع فتفكّر و نظر فأبصر»؛ بصير آن كسى است كه بشنود، گوش خود را بر صداها نبندد؛ وقتى شنيد، بينديشد. هر شنيده‏اى را نمى‏شود به صرف شنيدن رد كرد يا قبول كرد؛ بايد انديشيد. «البصير من سمع فتفكّر و نظر فأبصر». نَظَرَ يعنى نگاه كند، چشم خود را نبندد. ايراد كار بسيارى از كسانى كه در لغزشگاه‏هاى بى‏بصيرتى لغزيدند و سرنگون شدند، اين است كه نگاه نكردند و چشم خودشان را بر يك حقايق واضح بستند. انسان بايد نگاه كند، وقتى كه نگاه كرد، آنگاه خواهد ديد. ما خيلى اوقات اصلاً حاضر نيستيم يك چيزهايى را نگاه كنيم. انسان مى‏بيند منحرفينى را كه اصلاً حاضر نيستند نگاه كنند. آن دشمن عنود را كار نداريم، بحث بر سر او نيست؛ بحث بر سر من و شما است كه توى عرصه هستيم. ما اگر بخواهيم بصيرت پيدا كنيم، بايد چشم را باز كنيم؛ بايد ببينيم. يك چيزهايى هست كه قابل ديدن است. اگر ما از آن‏ها سطحى عبور كنيم، آن‏ها را نبينيم، طبعاً اشتباه مى‏كنيم.(22)

  مثالى از بى‏بصيرتى در تاريخ‏

 من يك مثال از تاريخ بزنم. در جنگ صفين لشكر معاويه نزديك به شكست‏خوردن شد، چيزى نمانده بود كه به‏كلى منهدم و منهزم شود. حيله‏اى كه براى نجات خودشان انديشيدند، اين بود كه قرآن‏ها را بر روى نيزه‏ها كنند و بياورند وسط ميدان. ورقه‏هاى قرآن را سر نيزه كردند، آوردند وسط ميدان، با اين معنا كه قرآن بين ما و شما حكم باشد. گفتند بياييد هرچه قرآن مى‏گويد، بر طبق آن عمل كنيم. كار عوام‏پسند قشنگى بود. يك عده‏اى كه بعدها خوارج شدند و روى اميرالمؤمنين(ع) شمشير كشيدند، از ميان لشكر اميرالمؤمنين(ع) نگاه كردند، گفتند اين‏كه حرف خوبى است؛ اين‏ها كه حرف بدى نمى‏زنند؛ مى‏گويند بياييم قرآن را حكم كنيم. ببينيد، اينجا فريب‏خوردن است، اينجا لغزيدن به‏خاطر اين است كه انسان زير پايش را نگاه نمى‏كند. هيچ‏كس انسان را نمى‏بخشد اگر بلغزد؛ به‏خاطر اين‏كه زير پايش را نگاه نكرده، پوست خربزه را زير پاى خودش نديده. آن‏ها نگاه نكردند. آن‏ها اگر مى‏خواستند حقيقت را بفهمند، حقيقت جلوى چشمشان بود. اين كسى كه دارد دعوت مى‏كند و مى‏گويد بياييد به حكميت قرآن تن بدهيم و رضايت بدهيم، كسى است كه دارد با امام منتخبِ مفترض‏الطاعه مى‏جنگد!

 اميرالمؤمنين على‏بن‏ابى‏طالب(ع) غير از اين‏كه از نظر ما از طرف پيغمبر(ص) منصوص و منصوب بود، اما آن كسانى هم كه اين‏را قبول نداشتند، اين مسأله را قبول داشتند كه آن روز بعد از خليفه سوم، همه مردم با او بيعت كردند، خلافت او را قبول كردند؛ شد امام، شد حاكم مفترض‏الطاعه جامعه اسلامى. هر كس با او مى‏جنگيد، روى او شمشير مى‏كشيد، وظيفه همه مسلمانها بود كه با او مقابله كنند. اين معضلى بود كه نشود فهميد؟ كوتاهى كردند. اين مى‏شود بى‏بصيرتى. اگر اندكى تدبر و تأمل مى‏كردند، اين حقيقت را مى‏فهميدند؛ چون اين‏ها خودشان در مدينه اصحاب اميرالمؤمنين(ع) بودند؛ ديده بودند كه در قتل عثمان، عوامل و دستياران خود معاويه مؤثر بودند. ببينيد، اين بى‏بصيرتى ناشى از بى‏دقتى است؛ ناشى از نگاه‏نكردن است، ناشى از چشم‏بستن بر روى يك حقيقت واضح است.(23)

  مطالبه بصيرت، مطالبه چنين چيزى است‏

 مطالبه بصيرت، مطالبه يك امر دشوار و ناممكن نيست. بصيرت پيداكردن، كار سختى نيست. بصيرت پيداكردن همين اندازه لازم دارد كه انسان اسير دامهاى گوناگون، از دوستى‏ها، دشمنى‏ها، هواى نفس‏ها و پيشداورى‏هاى گوناگون نشود. انسان همين‏قدر نگاه كند و تدبر كند، مى‏تواند واقعيت را پيدا كند. مطالبه بصيرت، مطالبه همين تدبر است؛ مطالبه همين نگاه‏كردن است؛ مطالبه چيز بيشترى نيست و به اين ترتيب مى‏شود فهميد كه بصيرت پيداكردن، كار همه است؛ همه مى‏توانند بصيرت پيدا كنند. البته بعضى نه به‏خاطر عناد، نه به‏خاطر بدخواهى، كه گاهى غفلت مى‏كنند. انسان با اين‏كه جان خودش را خيلى دوست دارد، اما گاهى ممكن است در حال رانندگى هم يك لحظه حواسش پرت شود، يك لحظه چرت بزند، يك ضايعه‏اى پيش بيايد. لغزشهايى كه در اين زمينه پيش مى‏آيد، اين‏ها را نمى‏شود گناه دانست، اما اگر چنانچه تداوم پيدا كند، اين ديگر بى‏بصيرتى است، اين ديگر غير قابل قبول است.(24)

12) فرازهايى از فرمايشات رهبر حكيم‏انقلاب:

 – 10/08/1391

13) 18/12/1390

14) 21/09/1390

15) 19/10/1388

16) 1/1/1389

17) 24/07/1391

18) 19/10/1390

19) 04/08/1389

20) 06/09/1390

21) 04/08/1389

22) 04/08/1389

23) 04/08/1389

24) 04/08/1389

 

دیدگاه شما

( الزامي )

(الزامي)